عبدالله مستوفى
619
شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )
ولى كار سقاخانه و معجزات آن ، و ضمنا بدگوئى به بهائىها روزبروز بالا ميگيرد رئيس بابىها عباس افندى . . . چرا نمىخندى ؟ با دست زدن جمعى ، بتوسط بچهلاتها ، در كوچههاى شهر خوانده شده ، حتى شهرت ميدهند كه بهائىها ميخواستهاند سقاخانه را مسموم كنند ، و كسى را كه براى اين كار فرستاده بودهاند ، نميدانم دستش شل يا چشمش كور شده ، و بر اثر اين شهرت ، بر نذر و نياز سقاخانه افزوده گشته است . فضولى هم آمد نيامد دارد اين سقاخانه بازى ، كه بعد از واقعهء قتل ميرزادهء عشقى شروع شده بود ، از نيمهء سرطان تا جمعهء 27 اين برج ، روزافزون توسعه مىيافت ، بعدازظهر اين روز ماژور ايمبرى ، كنسول يار دولت آمريكا كه در آن واحد ، نمايندهء مجلهء جغرافيائى كشور آمريكا هم بود ، بالوين سيمور ، يكى از هموطنانش كه در شركت نفت جنوب ايران خدمت مىكرده و بواسطهء محكوميتى كه داشته ، در كنسولگرى آمريكا ، در حقيقت ، مدت حبس خود را مىگذرانده است ، براى تماشاى اين اوضاع ، به سمت خيابان آقا شيخ هادى ميروند . البته ، ماژور ايمبرى ، با سمت نمايندگى كه از طرف مجلهء جغرافيائى آمريكا داشته بقيهء حاشيهء صفحهء قبل
--> حماسهء شاگردى مكتب استادان تاريخ اروپا كه خود را بدان مفتخر دانستهاند و اين بزرگواران را كه تاريخنويس ميداند با اصغر قاپوچى مقايسه و برخ من كشيدهاند ، بايد عرض كنم سايرين يا لامحاله بندهء شرمنده هم تاريخ را از روى حسين كرد و رموز حمزه ياد گرفتهام . من از استاد دانشگاهى مثل ايشان منتظر نبودم كه خلط مبحث كرده و بمغالطه به من حمله كنند . آقاى عزيز اين متلك شيربرنج عمر را كه خودم نوشتهام عوام شيعه براى خليفهء ثانى ساختهاند بمناسبتى در شرح زندگانى من نقل كرده و ضمنا نوشتهام من اين متلك را از اصغر قاپوچى در طفوليت شنيدهام ، از خود شما انصاف ميخواهم براى متلكى كه عوام شيعه براى خليفهء ثانى ساختهاند راوى بهتر از اصغر قاپوچى مىتوان بدست آورد ؟ من همانطور كه اصل اين كتاب را براى سرمشق دادن به تاريخنويسها و به تمام معنى كلمه نوشته در اين حاشيهنويسى هم ميخواهم راه و رسم حاشيهنويسى را بسايرين بياموزم و الا اكثر اين لغات از چيزهاى پيش پا افتاده است كه حاجتى بتفسير و تعبير ندارد . در حقيقت خواستهام بحاشيهنويسها بفهمانم كه از توضيح واضح هم ميتوان چيزى ساخت كه همه به خواندن آن رغبت داشته باشند نه حاشيهنويسهائيكه در ذيل قصهء شيربرنج عمر تشريح كرده و در اينجا تكرار آن بىمورد است اگر راست ميگوئيد و مقصودشان پركردن صفحه نيست از خودتان چيزى بنويسد ، نه اينكه از كتب ديگران با ذكر شماره و سطر نقل و نوشتهء سايرين را بجاى كتاب نوشتهء خود جازده بنجل تحويل بدهيد تا ضمنا كتاب نوشتهء خود را بازهم پرحجمتر كرده باشيد . از خوانندهء عزيز تقاضا ميكنم در همين جلد سوم بعنوانهاى تجديد مقدمه و تشكر و دفاع و شيربرنج عمر مراجعه فرمايند و ضمنا مندرجات شمارههاى مجلهء يادگار اقبال را هم در نظر آورند و بدانند كه در كشور ما نويسنده آزاد هم نميتواند از حسدورزى پارهاى كه تاريخنويسى و نويسندگى شغلى خود را ميراث خويش مىپندارند ايمن باشند .